محمد بن حسين البيهقي

417

تاريخ بيهقى ( فارسي )

[ خلعت‌پوشى احمد ينالتگين ] خواجه بديوان وزارت آمد و احمد را بخواندند ، سخت بترسيد از تبعتى 1 ديگر كه به دو بازخورد و بيامد ، و خواجه وى را بنشاند و گفت : دانسته‌اى كه با تو حساب چندين‌ساله بود ، و مرا دانى كه سوگند گران است كه در كارهاى سلطانى استقصا 2 كنم و نبايد كه ترا صورت بندد 3 كه از تو آزارى 4 دارم و يا قصدى مىكنم ، تا دل بد ندارى كه آنجا كه يك مصلحت خداوند سلطان باشد ، در آن بندگان دولت را هيچ‌چيز باقى نماند 5 از نصيحت و شفقت . احمد زمين بوسه داد و گفت : بنده را به هيچ حال صورتهاى چنين محال نبندد كه نه خداوند را امروز مىبيند ، و سالها بديده است ، صلاح بندگان در آن است كه خداوند سلطان 6 مىفرمايد و خداوند خواجهء بزرگ صواب بيند . وزير گفت : سلطان امروز خلوتى كرد و در هر بابى سخن رفت و مهم‌تر از 7 آن حديث هندوستان كه گفت : « آنجا مردى درّاعه‌پوش 8 است چون قاضى شيراز ، و از وى سالارى 9 نيايد ؛ سالارى بايد با نام و حشمت كه آنجا رود و غزو كند و خراجها بستاند ، چنان كه قاضى تيمار عملها و مالها مىكشد 10 ، و آن سالار بوقت خود بغزو مىرود و خراج و پيل مىستاند و بر تارك هندوان عاصى مىزند 11 » ، و چون پرسيدم كه خداوند همه بندگان را شناسد ، كرا مىفرمايد ؟ گفت « دلم بر احمد ينالتگين قرار مىگيرد » و در باب تو سخت نيكورأى ديدم خداوند را ، و من نيز آنچه دانستم از شهامت و به كارآمدگى تو بازنمودم ، و فرمود مرا تا ترا بخوانم و از مجلس عالى دل ترا گرم كنم و كار تو بسازم تا به روى ، چه گويى ؟ احمد زمين بوسه داد و برپاىخاست و گفت : من بنده را زبان شكر اين نعمت نيست و خويشتن را مستحق اين درجه نشناسم و بنده و فرمان بردارم خدمتى كه فرموده آيد ، آنچه جهد 12 است ، بجاى آرم ، چنان كه مقرر گردد كه از شفقت و نصيحت چيزى باقى نماند . خواجه وى را دل‌گرم كرد و نيكويى گفت و بازگردانيد و مظفر حاكم نديم را بخواند و آنچه رفته بود ، با وى بازراند و گفت : امير را بگوى كه ببايد فرمود تا خلعت وى راست كنند زيادت از آنكه اريارق را كه سالار هندوستان بود ساختند و بو نصر مشكان منشورش 13 بنويسد و بتوقيع آراسته گردد كه چون خلعت بپوشيد ، آنچه واجب است از احكام 14 بجاى آورده آيد ، تا